در این دنیا جز این سه چیز هیچ چیز دیگر به جستجو نمی ارزد.
نخستین با اندیشیدن، علم.
دومین با اخلاق، مذهب.
و سومین با هنر، عشق...
در این دنیا جز این سه چیز هیچ چیز دیگر به جستجو نمی ارزد.
نخستین با اندیشیدن، علم.
دومین با اخلاق، مذهب.
و سومین با هنر، عشق...

زیباترین حرفت را بگو
شکنجه ی نهان سکوتت را آشکارا کن
و هراس مدار از آنکه بگویند
ترانه ی بیهوده ی خدایند
چراکه ترانه ی ما ترانه ی بیهودگی نیست
چراکه عشق حرفی بیهوده نیست
حتا بگذار آفتاب نیز برنیاید
به خاطر فردای ما
اگر بر ماش منتی هست!
چراکه عشق خود فرداست
خود همیشه است!!
به دنیا پا نهاده ای
درست مانند کتابی باز، ساده و نانوشته
باید سرنوشت خود را رقم بزنی
خود و نه کس دیگر.
همچون یک بذر زاده شده ای
می توانی همان بذر بمانی و بمیری
اما می توانی گل باشی و بشکفی
می توانی درخت باشی و ببالی...
چشمه ساری در کف
و آبشاری در دل
آفتابی در نگاه و فرشته ای در پیراهن
از انسانی که تویی
قصه ها توانم کرد
غم نان اگر بگذارد!!..
نگاه کن!
چه فروتنانه بر خاک می گسترد
آنکه نهال نازک دستانش
از عشق خداست
و پیش عصیانش
بالای جهنم پست است!!
یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد/
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند..
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت:تو جهنم را دیدی!
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: نمی فهمم!
خداوند جواب داد: ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!
ای ستارهای که پیش دیدهی منی
باورت نمیشود که در زمین،
هر کجا، به هر که میرسی،
خنجری میان مشت خود نهفته است!
پشت هر شکوفهی تبسمی،
خار جانگزای حیلهای شکفته است!
آنکه با تو می زند صلای مهر،
جز به فکر غارت دل تو نیست!
گر چراغ روشنی به راه توست!
چشم گرگ جاودان گرسنهای است!
ای ستاره، ما سلاممان بهانه است
عشقمان دروغ جاودانه است!
در زمین، زبان حق بریدهاند،
حق،زبان تازیانه است!
وانکه با تو صادقانه درد دل کند
های های گریه شبانه است!
ای ستاره باورت نمی شود:
در میان باغ بی ترانهی زمین،
ساقههای سبز آشتی شکسته است
لالههای سرخ دوستی فسرده است
غنچههای نورس امید
لب به خنده وانکرده مرده است
پرچم بلند سرو راستی
سر به خاک غم سپرده است!
ای ستاره ،ای ستارهی غریب
از بشر مگوی و از زمین مپرس.
زیر نعرهی گلولههای آتشین
از صفای گونههای آتشین مپرس
پیش چشم کودکان بیپناه
از نگاه مادران شرمگین مپرس
در جهنمی که از جهان جداست
در جهنمی که پیش دیدهی خداست
از لهیب کورهها و کوه نعشها
از غریو زندهها میان شعلهها
بیش از این مپرس.
بیش از این مپرس!
ای ستاره ای ستارهی غریب!
ما اگر ز خاطر خدا نرفتهایم
پس چرا به داد ما نمیرسد؟
ما صدای گریهمان به آسمان رسید
از خدا چرا صدا نمیرسد؟

- : معنی به هم رسیدن در وجود خدا را می دانی؟
- : کاملا می دانم. معنی آن این است که یکدیگر را در منتهای شیفتگی در معبود واحدی پیدا کنیم و به نظرم درست برای پیدا کردن توست که من آن چیزی را می پرستم که تو هم می پرستی...